دکتر حمیدرضا بصیرت
شاعر و منتقد ادبی
«چای نوشیدیم و/ سیگار کشیدیم و/ شب را به خنده صبح کردیم/ اما سرپناهی نداشتیم/ تخت مان زمین بود و/ ملافه مان آسمان/ چه می گفتیم/ وقتی زمستان/ در قلب مان خانه کرد؟/ سیگار می کشیدیم و/ برای همدیگر از تبعیدگاه می گفتیم/ از رسم ها/ از آینده دست ها/ از گذشت ها/ بعد قسم خوردیم/ که هرچه زمان گذشت/ ما نگذریم از زخم مان/ از سیگار کشیدن مان/ از شادی و عاشقی مان/ تا این که ستاره کم سویی به ما رسید و/ راهمان دوتا شد/ رو برگرداندیم و/ دست را برای بدرود بالا بردیم/ چیزی/ مدام/ در چشم مان می چرخید/ چیزی/ مدام/ در قلب مان کوچک می شد!» (محمود درویش)
«محمود درویش»، شاعر چپ گرای آزادی، در این شعر آنچنان اگزیستانسیال انسانی را زیرکانه به نمودار هستی شناسانه « آیسخولوس» پیوند می زند که تمام تراژدی های بشری جلوی چشم آدم رژه می روند و اینگونه به بی معنایی زندگی ارزش مفهومی می بخشد. او راوی دلخراش ترین تراژدی ها از پس تاریکخانه «اشغال و سفیدشویی خائنانه» است و هرگز رد خون و عواطف پوزیتیویستی را از شعرهایش پاک نکرد.
درویش شاعری سیاسی،صلح طلب و رادیکال است و این رادیکالیسم را در خدمت معماری «جهان وطنی» و در تقابل با تفکر «صلح از راه قدرت مهاجم اشغالگر» به کار می گیرد.او سخت آزرده و خشمگین است:
«تخت مان زمین بود و/ ملافه مان آسمان/ چه می گفتیم/ وقتی زمستان/ در قلب مان خانه کرد؟/ سیگار می کشیدیم و/ برای همدیگر از تبعیدگاه می گفتیم!»
واژگان مدرن و شهری، همراه با اغواگری های صور خیال در لایه های برونگرای او بروز می کند و همین امر از درویش شاعری اجتماعی ساخته که تصویر زخم های گریزناپذیر از فاجعه عظیم قرن را تلافی جویانه منعکس می کند:
«بعد قسم خوردیم/ که هرچه زمان گذشت/ ما نگذریم از زخم مان/ از سیگار کشیدن مان/ از شادی و عاشقی مان/ تا اینکه ستاره ای کم سو رسید و/ راه مان دوتا شد.»
یک پارادوکسیکال هولناک و مبهم که آدم را گیج می کند.هم در عالم حال است و هم در عالم قال. بی آنکه مانند خاخام های فناتیک تلمودی، در لذت غیب گویی و خداپنداری غوطه ور باشد:
«راه مان دوتا شد/ رو برگرداندیم و/دست را برای بدرود بالا بردیم.»
درویش روی نقطه ضعف انسان هزاره سوم یعنی «تشکیک بدون تفکیک» دست می گذارد و یک چهارراه برای فلسفه اشراقی باز می کند و مانند اَبَر انسان نیچه ترس و خرافه را کنار زده و معنوی و درونی می شود و تکلیفش را با عرفان روشن می کند و با عقلمندی، نظام هستی را همانطور که هست می پذیرد و غیبت خدا را جبران کرده و به بازگشت جاودانه تن می دهد:
«چیزی/ مدام/ در چشم مان می چرخید/ چیزی/ مدام/ در قلب مان کوچک می شد!»
و مثل سکانس یک فیلم عاشقانه شبه افلاطونی، بیننده را میخکوب می کند و شعر را می بندد. همین طرحواره زیباشناختی است که شعرش جهان را یک کل واحد هرمنوتیک و با بیم و امیدها می بیند. همان که «دانته فلورانس» در
کمدی الهی گفت:
«دنیا دوزخ است و زندگی قلمرو رنج جاودانه و جهان برای این پدید آمده تا به کتابی زیبا منجر شود. و تو باید آنچه را که در دنیا عزیزتر از همه داری ترک گویی...». و این نخستین تیری است که از کمان تبعید رها می شود!
شما چه نظری دارید؟